تبليغاتX
وبلاگ مرتضی مردانیان ~ ذوقکی مستانه

وبلاگ مرتضی مردانیان ~ ذوقکی مستانه

عشق وحقیقت

                  السلام علیک یا ابا عبدلله

 

سلام

 

والا چند روزیه که خیلی زور می زنم چند بیتی برا محرم بگم اما هر کاری کردم نشد تا امروز صبح که ناخودآگاه این ابیات از زبانم جاری شد و مطمئنا کرم خود آقا بوده و الا من که در حد این حرفها نیستم.

 

قبل از شعر اصلی یک رباعی می نویسم برای بعضیا مثل خودم که این دست اون دست می کنن و کاهلی باعث عدم بهره گیری معنوی مناسب از این ماه براشون می شه::

 

کاری کنید

 

عاشقان وقت است عیاری کنید

کاروان عشق را یاری کنید

 

کاروان عشق باشد بی نیاز

لیک اما بهر خود کاری کنید

 

 

 

و اما شعری با نام عشق حسینی

 

ماه محرم شدو تابم گریخت

از غم عباس نقابم گریخت

 

صورتک خنده زمن دور شد

یکسره تن عاشق مستور شد

 

عشق حسینی ، تو به عباس بین

ساقی اهل حرم شاه دین

 

آب ز عباس شده شرمگین

خاک بلندست ز غم از زمین

 

دست که نه ، صورت خود سو حرم

با غم دل داد زند سرورم

 

سرور من ، برادرم ، یا حسین

گیر در آغوش سرم یا حسین

 

از تو و طفلان تو شرمنده ام

آب نیاورده ولی زنده ام

 

مشک مرا حیف که درّیده اند

نقطه ی ضعفم چه دُرُس دیده اند

 

پیکر عباس به آغوش بُرد

بار دگر یاس به آغوش بُرد

 

چهره ی پر اشک به بالا گرفت

قلب حسین از غم دنیا گرفت

 

گفت برادر کمر من شکست....

زخم تنت بر جگر من نشست

 

 

---------------------------------------------------

 

وقتی  پسری می میره همه می رن به پدرش تسلیت می گن ! آخه شنیدم تو دنیا بزرگترین داغ ، داغ پسر رو دوش پدره! این شعرم همین امروز صبح گفتم:

 

یا علی

 

خواب رَوادید نجف دیده ام

گیسوی معشوق به کف دیده ام

 

کاش که تعبیر شود خواب من

زود ، که بُردست تب و تاب من

 

کاش که در راه نجف جان دهم

خاتمه بر محنت زندان دهم

 

کاش که معشوق نقاب افکند

بر عطشم کاسه ی آب افکند

 

بوی بهشت از حرمش می رسد

محرمو ماه غمش می رسد

 

ماه محرم ، علی ، داغدار

یکسره امّا به دلش انتظار

 

منتظر او بود که دُردانه اش

نور دل و خانه و کاشانه اش

 

باز به آغوش کشاند حسین

خویش به بابا برساند حسین

 

 

التماس دعا....

یا حق

 

نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 11:47 توسط مرتضی مردانیان| |

سلام

 

 

 

والا چی بگم؟! از اسم مطلب لابد حدس زدید  این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم  حامل خبر بدیه!

لا حول وال قوه الا بلله

والا چون راوی این داستان یکی از فامیلای نزدیکمون بود و ماجرا رو با نکته های ریزی که از صحنه دیده بود واسم تعریف کرد حسابی شکه شدم.

البته بگم که من نه نویسنده ام و نه ذره ای به شیوه های داستان نویسی و روایتگری آشنام و این تقریبا اولین باره که یک داستان واقعی رو به این صورت و به این سرعت می خوام بنویسم! چون این حادثه دیروز اتفاق افتاده!

وقتی به فامیلمون گفتم که ی خوم این داستانو تو وبم بنویسم قسمم داد که ننویسم ولی وقتی کله خری و سماجت یه بسیجی رو دید گفت جون هرکی دوس داری لااقل اسمارو مستعار بده و بگو این ماجرا اصلا مال روستاهای تابعه ی ... نبوده منم گفتم چشم ! و منم تو افغانستان زندگی می کنم دیگه!!! ولی به قول استاد : هستی از این کنایه ام آگاه!!!

چیزایی که در این ماجرا مستعار شده: اسامی افراد و محل حادثه ، پست راوی اصلی

 

من یه کارمند ساده ی یکی از بخشای آموزش پرورش یه منطقه ی روستایی از یکی از شهرای بزرگ ایران هستم

یه روز تقریبا سرد اواخر پاییز حولو حوش ساعت ۳:۳۰ الی ۴بعداز ظهر از سرکار رسیدم خونه. در قابلمه ی غذای رو اجاقو برداشتم و طبق معمول برنج سرد اصلا بخاری نداشت که بخوره تو صورتم! خوب عیب نداره ! به جاش خدا ازم راضیه که واسه خلقش هر روز یه ساعت بیشتر سر کار وایمیستم تا کار مردم بخصوص روستاییای زحمتکش رو زمین نمونه!

سفره رو پهن کردم و با یه دستم بشقابرو  گرفتم وبا دست دیگه کف گیر رو برداشتم تا برنج بکشم که یه مرتبه دیدم گوشی همراهم زنگ می زنه. با عجله رفتم گوشیمو برداشتم :

- علو

-سلام آقای رحیمی(مثلا)

- سلام آقا حسام، چی شده باز یاد فیر فقرا کردی! امروز تو اداره ندیدمت خیلی وقته می خوام.....

آقا حسام با عجله حرفمو قطع کردو گفت: آقای رحیمی الان می تونی بیای روستای فلان؟

- اتفاقی افتاده آقا حسام

- والا اتفاق که .... راستش حول نکنیا ، کاری نشده ... فقط... فقط.....

-بابا بگو دیگه ، نصف عمرم کردی

- اون مدرسه ی شبانه روزی دخترانه رو تو روستای فلان یادت هست؟

- آره، چی شده؟

- مثل اینکه طبق معمول فشار آب چاهشون کم بوده و بچه ها رو واسه حموم کردن بردن تو خود روستاـ بعد سقف حموم خراب می شه و یکی از 25 نفر دانش آموز می افته تو کوره آتش حموم...

- لا اله الا الله..... زنده اس ... زنده اس؟

حسام(در حالی که حق حق می کرد): انشاالله حاجی... انشاالله......

- کی این اتفاق افتاده ؟

- حدود نیم ساعت پیش

- الان تو اونجایی؟

- نه ! دارم می رم ! تو راهم...

- منم اومدم

بعد با عجله آماده ی رفتن شدم .از حال که رد می شدم اصلا حالیم نشده که چه جوری قبلمه ی برنجو از عجله ای که داشتم شوت کردم وسط حال! خلاصه چون حال رانندگی با این خبر واسم نمونده بود سریع یه دربستی گرفتمو رفتم روستا....

وقتی رسیدم به حموم مورد نظر دیدم مردم دم در حموم جمع شدنو   پلیسم مانع از جلو اومدن مردم می شه! رفتم نزدیک دیدم کنار در حموم خانم علیپور(از معلمای مدرسه شبانه روزی) دم در نشسته و با یه دست کم در حمومو گرفته و با دست دیگش که نیمه مشت کرده می زنه رو پاهاش و حق حق می کنه!

رفتم جلو گفتم: چی شده خانم علیپور ... چی شده؟

خانم علیپور وقتی متوجه من شد نا خودآگاه حق حقش تبدیل به گریه شدو با صدای ضعیفی که معلوم بود بر اثر جیغ ریاد اینجور گرفته گفت: بد بخت شدم آقای رحیمی .. بد بخت... دیدی به سر بچه ی مردم چی اومد؟ ای خدا....(در حال اشک و ناله)

 

 من: خانوم عزیز درست بگو ببینم چی شده! سقف حموم خراب شده؟ آقای رضایی(حسام) به من گفت حال همه خوبه که؟

خانم علیپور وقتی جمله ی آخریمو شنید شدت گریش بیشتر شدو گفت: مُرد آقا مُرد! چه خوبیی؟ بچه ی مردم از دست رفت

همینو که گفت یه هو چشام سیاهی رفت ... بغض تو گلوم جمع شد می خواستم برم تو ببینم چی شده که دیدم قاضی کشیک از در حموم داره میاد بیرون. رفتم جلو سلام کردمو جزئیاتو پرسیدم!

گفتم: والا من که درست نفهمیدم چی شده! بالاخره سقف خراب شده یا....

قاضی: نه ، بچه ها که در حال وارد شدن به حمام بودن دیگ حمام به علت فرسودگی منفجر می شه ! چون این دیگ ها وکوره های آتش آنها زیر راهرو بوده  راه رو بر اثر انفجار خراب می شه و متاسفانه  یکی از دانش آموزان به اسم سارا(مستعار) داخل کوره ی آتش می افته و جان خودشو از دست می ده ولی با هوشیاری دو سرپرست خانم بقیه ی بچه ها به سرعت از محل خارج شدند و از خطر خفگی 100درصد با گاز مونوکسید و دود نجات پیدا کردند!

 

خلااصه بعد از خداحافظی با قاضی دیدم ماموران آمبولانس یه نفر رو که روش یه پارچه ی سفید انداختن با برانکارد دارن از حموم میارن بیرون... خداوکیلی جرات نکردم برم جلو... دیدم همراه برانکارد حسامم با صورت خیس از اشکو چشای قرمز از حموم اومد بیرون! رفتم جلو گفتم به پدر مادرش خبر دادی؟

 

حسام همونطور که اشک می ریخت با صدای غم آلود گفت: نه آقای رحیمی.. کی دلشو داره بره بگه کی؟ کاش نمی رفتم تو صحنه رو ببینم! طفلک ... طفلک ..... همونطور که از دیواره ی کوره آویزون شده بود خشک شده بود(و با گفتن جمله ی آخر منو بغل کردو اشکی بود که از چشای این مرد میانسال جاری بود! منم بغلش کردمو ناخودآگاه زدم زیر گریه )

در همین حال گفتم: انالله و انا علیه الراجعون بیا حسام جان ..بیا بشین یه گوشه  تا واست یه لیوان آب بیارم!

رفتم از شیر آبخوری های دم حموم واسه حسام آب بیارم ، هم اینکه شیرو باز کردمو دستمو بردم زیر آب همه ی اون نامه نگاری هایی که با شرکت آب منطقه واسه اجازه ی عمیق تر کردن چاه مدرسه برای آب حموم مدرسه کرده بودم اومد جلو چشم !!!

از اونطرف دیدم خانم حسینی(یکی دیگه از معلمین مدرسه و سرپرستای دانش آموزان) دم در آمبولانس داره زار زار گریه می کنه و با دست می کوبه تو سر خودش! رفتم جلو گفتم خانم حسینی خودتونو کنترل کنیدو دقیق برام بگید چی شده ؟! چرا سارا رو نجاتش ندادین ؟

همونطور با حق حق جوابمو داد: داشتیم از راه رو رد می شدیم ، تقریبا همه ی بچه ها رفته بودن تو، سارا پشت سرم بود که یه هو صدای انفجار شدیدی بلند شد! فقط .... فقط شنیدم گفت خانوم ، برگشتم شت سرمو نگاه کردم دیدم از دل زمین دود و آتش شدید بلند می شه! اول لبه ی بالایی گودالو گرفته بود! یه دستشو دراز کرد تا دست منو بگیره که افتاد بایین و بعد معلوم شد طفلک بعد افتادن لبه ی کوره رو گرفته و همونجور آویزون خشک شده!(بعدشم زد زیر گریه)

آره بنده خدا راس می گفت! پشت دست خودشم شدید سوخته بود منتحی از بس ناراحت بود اصلا متوجه نبود! به امدادگر آمبولانس گفتم دستشو یه نگاهی بکنه!

 

خلاصه با حسامو سر پرستای بچه ها داشتیم می رفتیم کلانتری واسه تکمیل پرونده که پدر سارا هم  از راه رسید ! البته مثل اینکه قبلش رفته بودن پشک قانونی و جنازه رو دیده بود!

یه پدر پیر با قیافه ی ساده ی رستایی! از دور که دیدمش  با خودم گفتم الان پدرش میاد یقه ی هر کی دستش برسه رو می گیره و معلوم نیس چی کار کنه! البته حقم داره واسه همین به همه گفتم پدرش هر کاری کرد حق ندارین کلمه ای بگین که ناراحت ترش کنه حتی اگه سر منم شکست باید فقط آرومش کنین!

همه قبول کردن

وقتی به ما رسید  با کمال تعجب دیدم پدرش با چهره ای افسرده ولی روحیه ای قوی اومد سلام کرد !

تا خواستم بگم آقای .... حرفمو قطع کردو گفت : انالله و انا علیه الراجعون  بعد هم چند قطره اشک از گوشه ی چشماش روی چروک صورتش جاری شد!

بعد با هم رفتیم کلانتری تا کارای تکمیل پرونده رو انجام بدیم !

وقتی رسیدم خونه ساعت 11 شب بود! دیدم خانومم حالو تمیز کرده ! تازه وقتی رسیم خونه یادم افتاد که من از صبح تا حالا هیچی نخوردم!

راستش دیشب  دیگه چیزیم از گلوم پایین نرفت !

ولی دو نگاه رو تو این قضیه هیچ وقت فراموش نمی کنم ! یکی نگاه چشم های گریانو خسته ی اون پیره مرد(پدر سارا) به در حموم! و دومی نگاه مدیر رده پایین شرکت آب وقتی که نامه های مربوط به تقاضاهای مدرسه رو بهش می دادم!

می دونم که خیلی ها تو شرکت آب هستند که واقعا دقدقه ی کار واسه این ملتو دارند ولی خوب آأمایی هم تو هر صنفی و تو هر جای دنیا پیدا می شوند که تا یک میز (ولو میز آبدار خانه) گیرشون میاد دیگه تنها چیزی که واسشون مهم نیست کار مردمه!

 

 

اما خدا تو این قضیه یه مطلب مهم دیگه رو هم به شخص من یادآوری کرد(حالا شما هارو نمی دونم) که از این قدم به اون قدم اعتباری نیست که زنده بمونی! سنو سال همه اهمیت نداره! پس مواظب حساب کارات باش! 

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 10:22 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

 

آپ این دفعه اختصاص دارد به شعر طنزی که داستانش از خودم نیست و اصل شعر را حدود یک سالو خورده ای پیش گفتم که یک بار دوباره نویسی کردم و چندین بار توسط خودم و یک بار توسط خانوم سایه روشن چندتا از ابیاتش تصحیح شده! امیدوارم  بعد از این همه حرفای صدتا یه غاز سیاسی  لبخند رو لباتون بشینه !

 

چاخان

 

جواناني به قصد عشرتو کيف


یه روز رفتن سفر با خاطري safe *

 

نه انگاري که درسي در ميان است

همين يک هفته ديگه امتحان است

 

خلاصه خوب حال و هول کردند

بسي اسرافها در پول کردند

 

گذشتو آخر هفته سر آمد

که دیو امتحانا از در آمد

 

تماما حال و هول از ياد ها رفت

چرا که بود هفته خالي از هفت

 

يکي با ناامیدی کرد فرياد

که بايد چاره اي يابيم ،اي داد

 

يکي برجست و گفتا يافت کردم

دروغي بيست ،بنده بافت کردم

 

بگفتا ما بگوييم اين سخن را

که پنچر گشت ماشين از بد ما

 

همه سر در گريبان پيش استاد

فغان کردند اي فرياد ، اي داد

 

نداني بر سر ما ها چه آمد

بلايي بدتر از هر بدتر و بد

 

ترکيد ناگهان لاستيک ماشين

شبیه انفجاری روی یک مین

 

همانجا کله پا شد آن ديويس شيش

بيفتاد از ديويس شيش،شيشه اش پيش

 

 

هف، هش ملاق مشتي خورد ماشين

خدا را شکر تنها پاره شد جين

 

خلاصه مرگ را پيچانده ايم ما

که در قيد حيات استيم اينجا

 

ولي صد حيف بعد از امتحانا

رسيديمو خجالت مانده بر ما

 

نگاهي کرد اجمالي بر ايشان

همان استاد با انديشه ي مان

 

بگفتا خوب ، باشد،چون شمائي

مجدد امتحان گيرم خدائي

 

همه کلي تشکر ، چاپلوسي

يه جاشان شد به پا طبل عروسي**

 

خلاصه آمد و شد آن زمانی

که گیرد از جوانان امتحانی

 

بگفتا هر يکي را تا بشينند

کلاسي مختلف ، تا هم نبينند

 

 

یکی برگه به هر یک داد استاد

 

به آن پر فیس های کله پر باد

 

در آن برگه دو پرسش بود تنها

يکي آسان ، که حل کردند آن ها

 

و اما پرسش دوم که ديدند

همه يه دو ،سه متر از جا پريدند

 

سوال دومي اين بود: فرزند

کدامين چرخ پنچر بودو در بند

 

 

* safe یعنی راحت

** اولا تو دلشون منظور بوده دوما اجازه چاپشو از وزارت ارشاد هالو گرفتم! حالا اونا من رو به راه بد ارشاد کردن دیگه تقصیر من نیست!

 

غیرتو حال می کنی... حالا غیرت بچه یا بابای بچه؟!!!!

 

از همان دوران کودکی دختران خود را مرد ... نه ببخشید... زن زندگی بار بیارید!

 

الف=غیرتو حال می کنی؟

ب=غیرت دختره یا بابای دختره؟؟

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:31 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

ضمن تشکر از تمام دوستان و عزیزانی که با نظر ارزشمندشان همراهی کردند و می کنند ، چند  رباعی برای حوادث اخیرو بحث تقلب خطاب به هر دو طرف آماده کردم که براتون می نویسم!

*ولی خواهشا از بحث سیاسی بپرهیزید که اصلا حالو حوصله ی بحث سیاسی رو ندارم!

«« آقا رسما اعلام می کنم که پاراگراف * یک شکری بوده که خوردم ! برای همین مجاز به بحث سیاسی هم هستید ولی لطفا خط قرمز ها را رعایت بفرمایید!»»

اینها هم فقط چند رباعی است و نه بیشتر..........

 

مرتضای صاحب دل......

 (بده دل به حرفای پیر جهان / نگو هی گزافه از اینو از آن)

(اینم از خودمه)

 

اول خطاب به اینوریا:

 

باید که قلم شکستو دفتر سوزاند

باید که سیاه مشق آتش را خواند

 

باید که در این دوره ی خودخواهی ها

در حسرت خوی آدمیت هم ماند

 

 ----------------------------------------------

 

در آن فصلی که برگ از شاخه ها ریخت

در آن روزی که غیرت از شما ریخت

 

شکستن خمره ی دل های ما را

وگرنه آب در کوزه چرا ریخت؟

 

 خطاب به اونوریا:

 

گر مملکت ماست که ما بد کردیم

آنجا که حقیقت سخن رد کردیم

 

گفتیم تقلبو شکستیمو زدیم

غفلت به خدا که بیش از حد کردیم

 

 ----------------------------------------------

 

گفتیم تقلبو کمی خر گشتیم

بر حرف خودی و نا خودی کر گشتیم

 

از جهل برای خاک ایران عزیز

تنها سبب خسارتو شر گشتیم

 

 -----------------------------------------

 و یه حقیقت:

 

شاید که تقلب از توهم بوده است

یا که چل ملیونتان گم بوده است

 

من نمی دانم ولی این را بدان

ناظران از متن مردم بوده است

 

  و یه نصفه طنز:

 

گفتی که تقلب شده ، گفتیم درست

از یومن افاضات شما دل شد سست

 

گفتی که به من شدست الهام این حرف

گفتیم پینوکیو دعا گوی توست

 

 

باید زاویه ی دید را عوض کنی........

(حقیقت را دیدن مشکل است .... خیلی....)

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 22:34 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

این شعر یکی از شعرامه که خیلی دوسش دارم! همینجا کادو پیچ ، تقدیمش می کنیم به عیال آینده مان!

 

مجنون

 

از همه غیر گسستم یا نه

بر سر راه نشستم یا نه

 

ای پری چهره که قلبم بردی

عهد با چشم تو بستم یا نه

 

چشم تو خواب ز چشمانم برد

هر شبم خواب شکستم یا نه

 

با همه کوه کنی ام شیرین

لایق عشق تو هستم یا نه

 

آزادی من اسیری و بند تو بود....

 

 

و یک رباعی دیگه :

 

گفتم که ز من یاد مکن بار دگر

بیخود دل من شاد مکن بار دگر

 

این غم که به بند خاطراتست کنون

ای دلشکن آزاد مکن بار دگر

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:12 توسط مرتضی مردانیان| |

سلام و درود بر دوستان گل گلاب

 

با عرض معذرت به خاطر دیر به دیر آپ کردن! (خوب مشکلات زندگی زیاد شده دیگه!)

این شعر را برای دوست شاعری در مشهد خواندم گفت زیباست ولی شعر نو نیست!

برای استاد شعری خواندم گفت چرا ، نو است!

خوب چون این استاد عزیز را بیشتر قبول دارم بنابر این حرف ایشان را ملاک قرار داده و این  شعر را نو حسابش می کنم تا نظر شما چه باشد!

 

خواب باید می مرد

 

آن زمانی که دل از غصه ی ما خالی بود

شب من تا به سحر یک شب مهتابی بود

 

خواب باید می مرد

 

آن زمانی که دلم یاد نگاری می کرد

شوق بر اشک تنم موج سواری می کرد

 

خواب باید می مرد

 

به زمینی که دلم پر ز تن باران بود

چشم من دوخته و منتظر یاران بود

مهر امید به من چون عطشی تابان بود

 

خواب باید می مرد

 

تا که این سایه ی شب از تن من دور شود

 آسمان دل من باز پر از نور شود

 

خواب باید می مرد

 

خواب اگر نعمت دیدار تو از من گیرد

یا که گوید دل من از خوشیش می میرد

قلب من با همه ی نفرت گفت :

خواب باید می مرد

 

ماه در خاک شبش باغ ستاره می کاشت

بر تن مردم شهر روح دوباره می کاشت

خواب افسوس که مردم ز تماشا می داشت

 

بین که شب هم می گفت:

خواب باید می مرد

 

 

دل مهتاب پر غم بود.

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 22:55 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

 

از تمام دوستانی که با نقد منصفانه ی خود من را یاری کردند بسیار سپاسگذارم.

اوول در مورد کاریکلماتور پست پیش باید بگم که بنابر تعریف دوستان از کاریکلماتور دریافتم که آن جمله کاریکلماتور نیست برای همین به قول جوان ها سر کل افتادم تا بالا خره اولین کاریکلماتور عمرم را توانستم بگم ! ضمنا کاریکلماتور بودن این جمله به تایید استاد عالی پیام هم رسیده است.

چند دوبیت که برای پست دوبیتی های وبلاگ استاد عالی پیام گفته بودم منتها مثل اینکه وزنشان نمی خورد و در آنجا استفاده نشد را برایتان می نویسم امیدوارم که مورد قبول واقع شود.

 

اولین کاریکلماتور عمرم:

 

راهی را که باید رفت برگشتم.

 

و دوبیت هایی که گفتم:::

 

تیغ خونخوار پر عطش تر شد

گوش حق و حقیقتم کر شد

 

از نگاه تیغ بین که دلم

داستان زخم از بر شد

 

------------------------

تیغ بوسید تن انگشتان

تا شود یاد دوباره از جنگ

 

یاد سرنیزه ی فرمانده ی بعث

یاد فریاد عزیزان هنگ

 

(بریده شدن انگشتان تعدادی از بسیجیان در خانه های تیمی با تیغ کاتر در حوادث اخیر)

---------------------

خون پهلو به کف دستانم

گوید از قهقهه ی زخم عمیق

 

کیست گوید که بنامم انسان

آنکه خشکاند گلی را با تیغ

 

(برای هر کسی که در حوادث اخیر به نامردی چاقو خورد از جمله دوست خودم)

-----------------------

گر مرد رهی بیا و بت ها بشکن

شاخ حیله و فریب، یکجا بشکن

 

بشکستن اموال عمومی سهل است

گر مرد تویی بیا و شب را بشکن

----------------------------

 

تصویر خوش جهان چه بی رنگ شده!

 

 

من را از نقد ارزشمند و منصفانه ی خود محروم نسازید.

 

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 19:10 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

شعر داستانی یا داستان شعری؟!! به هر حال هر دو گویای حقیقت داستانی شعراند که در قالب وزنی بیان شده تا مخاطب را با داستانی احیانا زیبا آشنا کند و از این طریق حتی می شود خواندن داستان ها را برای افراد شیرین تر کرد ! کاری  که فردوسی کبیر عمر خود را بر سر آن گذاشت تا زنده گرداند عجم را بدان پارسی! اما من خدای نکرده قصد مقایسه ی خود را با فردوسی ندارم و تنها مثالی بود که از دیدگان شما گذشت!

بیشتر از این در این باب سخن پراکنی نکرده و شما را به خواندن این شعر که حدود یک سال نیم پیش سروده ام و البته طی زمان دستخوش تصحیح نیز شده است دعوت می کنم! لازم به تذکر است که داستان کلی این شعر را قبلا در جایی به صورت نثر مطالعه کرده بودم و با تغییراتی آن را به شعر درآورده ام.

 

 

عشق کور

 

 

کسی عاشق دختری کور شد

ز عشقش به راهی کمی دور شد

 

چو مجنون به کار دلش روی کرد

بدین شیوه بر درب او موی کرد

 

چو معشوق گفتار و عشقش بدید

ز اعماق دل آه سردی کشید

 

که ای عاشق و بنده ی قلب من

ندانی که چشمی ندارم به تن

 

گلو سخت خشک و تش پر ز آه

برآورد دست دعا سوی ماه

 

به اشک نیازش دعایی بکرد

که گر از تنم کم شود جور درد

 

اگر چشم من باز بینا شود

دلم شاهد روی دنیا شود

 

شوم بر سرت تاج ملک برین

که چون من نباشد تو را بهترین

 

همین جمله را بر زبان تا که شد

یکی داد بر او دو چشمان خود

 

به شور و شعف چشم در دم گشود

همان دختر دیر ملک کبود

 

چو دید آسمان را غم از یاد برد

به دنبال مجنون غمی که نخورد

 

بکاوید آن دختر راست گو

چو دیدش فغان کرد از روی او

 

همان بس که مجنون دل کور یافت

به ناگه بر او شد که ای شور باف

 

ندانی که بر من دو چشم نگین

درخشند بر آسمان و زمین

 

چگونه شود همسر آن شوم

که از چشم او چشم ، گریان شوم

 

همین جمله را کز دل او شنید

غم از روی عاشق خجالت کشید

 

به اشک روانی به معشوق گفت

تو آنی که عشقم به شرطی نهفت؟

 

کنون کین مراد دلت ساز شد

به عاشق کشی شیوه ات باز شد؟

 

از او روی گریان بگردید و رفت

ولی بر زبان گفت حرفی که تفت

 

همه جان معشوق گم کرده راه

که باش از دوچشمم مواظب چو ماه....

 

عشق کور

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 7:38 توسط مرتضی مردانیان| |
این دفعه اولین کاریکلماتورم و یک تک بیت و دو رباعی از خودم براتون می نویسم ! امیدوارم که خوشتون بیاد!

کاریکلماتور:::

 

چرا هیچکس از ابر دلجویی نکرد؟!

 

 

تک بیت:::

 

زندگـی رنگ اگر باخته است    تازه یکرنگی خود،ساخته است

 

 

و دو رباعی:::

 

 

لامپ اضافه

 

دین است سراج دل،سخن گوش کنید

راه و سخن نفــس فرامـــوش کنید

 

شیطان به لباس نوگرائی می گفت

دین لامپ اضافه است،خاموش کنید

 

 

عبرت

 

گرچه آنجا من فقط چشمم به چشمش دوختم

تو چه می دانی ، همانجا از نگاهش سوختم

 

من ندانستم که گفتن چاره ی عشقم بود

بین که از هجران او این درس را آموختم.....

 

 

سفر کرده...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 14:26 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

 

راستش دیگه از بحث سیاسی خسته شدم! گفتم یه شعر قدیمی از آرشیو دفتر شعرم  براتون بذارم که یه کم فضا عوض بشه!

 

با خدا

 

من دلم با خداست امشب هم

غم ز قلبم جداست امشب هم

 

گریه ی شوق را سبک گفتم

گونه جای شماست امشب هم

 

لحظه ای فکر کرد و با من گفت

زندگی نارواست امشب هم

 

خنده بر لب به اشک ها گفتم

حکمت آن خداست امشب هم

 

گفت آخر کدام حکمت چون

غم سرای شماست امشب هم

 

گفتم این غم نتیجه ی عشق است

عشق در قلب ماست امشب هم

 

گرچه جز غم نبود حاصل آن

وسعتش تا خداست امشب هم

 

گم شدم در خودم ،بگو ساقی

راه دل از کجاست امشب هم

 

سایه ی مرگ بر وجودم گفت

مرگ دل بی صداست امشب هم

 

چهره ی عشق را نمی بینم

چونکه نادیدنی خداست امشب هم..........

 

با خدا!

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 9:36 توسط مرتضی مردانیان| |