تبليغاتX
وبلاگ مرتضی مردانیان ~ ذوقکی مستانه

وبلاگ مرتضی مردانیان ~ ذوقکی مستانه

عشق وحقیقت

سلام

 

آپ این دفعه اختصاص دارد به شعر طنزی که داستانش از خودم نیست و اصل شعر را حدود یک سالو خورده ای پیش گفتم که یک بار دوباره نویسی کردم و چندین بار توسط خودم و یک بار توسط خانوم سایه روشن چندتا از ابیاتش تصحیح شده! امیدوارم  بعد از این همه حرفای صدتا یه غاز سیاسی  لبخند رو لباتون بشینه !

 

چاخان

 

جواناني به قصد عشرتو کيف


یه روز رفتن سفر با خاطري safe *

 

نه انگاري که درسي در ميان است

همين يک هفته ديگه امتحان است

 

خلاصه خوب حال و هول کردند

بسي اسرافها در پول کردند

 

گذشتو آخر هفته سر آمد

که دیو امتحانا از در آمد

 

تماما حال و هول از ياد ها رفت

چرا که بود هفته خالي از هفت

 

يکي با ناامیدی کرد فرياد

که بايد چاره اي يابيم ،اي داد

 

يکي برجست و گفتا يافت کردم

دروغي بيست ،بنده بافت کردم

 

بگفتا ما بگوييم اين سخن را

که پنچر گشت ماشين از بد ما

 

همه سر در گريبان پيش استاد

فغان کردند اي فرياد ، اي داد

 

نداني بر سر ما ها چه آمد

بلايي بدتر از هر بدتر و بد

 

ترکيد ناگهان لاستيک ماشين

شبیه انفجاری روی یک مین

 

همانجا کله پا شد آن ديويس شيش

بيفتاد از ديويس شيش،شيشه اش پيش

 

 

هف، هش ملاق مشتي خورد ماشين

خدا را شکر تنها پاره شد جين

 

خلاصه مرگ را پيچانده ايم ما

که در قيد حيات استيم اينجا

 

ولي صد حيف بعد از امتحانا

رسيديمو خجالت مانده بر ما

 

نگاهي کرد اجمالي بر ايشان

همان استاد با انديشه ي مان

 

بگفتا خوب ، باشد،چون شمائي

مجدد امتحان گيرم خدائي

 

همه کلي تشکر ، چاپلوسي

يه جاشان شد به پا طبل عروسي**

 

خلاصه آمد و شد آن زمانی

که گیرد از جوانان امتحانی

 

بگفتا هر يکي را تا بشينند

کلاسي مختلف ، تا هم نبينند

 

 

یکی برگه به هر یک داد استاد

 

به آن پر فیس های کله پر باد

 

در آن برگه دو پرسش بود تنها

يکي آسان ، که حل کردند آن ها

 

و اما پرسش دوم که ديدند

همه يه دو ،سه متر از جا پريدند

 

سوال دومي اين بود: فرزند

کدامين چرخ پنچر بودو در بند

 

 

* safe یعنی راحت

** اولا تو دلشون منظور بوده دوما اجازه چاپشو از وزارت ارشاد هالو گرفتم! حالا اونا من رو به راه بد ارشاد کردن دیگه تقصیر من نیست!

 

غیرتو حال می کنی... حالا غیرت بچه یا بابای بچه؟!!!!

 

از همان دوران کودکی دختران خود را مرد ... نه ببخشید... زن زندگی بار بیارید!

 

الف=غیرتو حال می کنی؟

ب=غیرت دختره یا بابای دختره؟؟

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:31 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

ضمن تشکر از تمام دوستان و عزیزانی که با نظر ارزشمندشان همراهی کردند و می کنند ، چند  رباعی برای حوادث اخیرو بحث تقلب خطاب به هر دو طرف آماده کردم که براتون می نویسم!

*ولی خواهشا از بحث سیاسی بپرهیزید که اصلا حالو حوصله ی بحث سیاسی رو ندارم!

«« آقا رسما اعلام می کنم که پاراگراف * یک شکری بوده که خوردم ! برای همین مجاز به بحث سیاسی هم هستید ولی لطفا خط قرمز ها را رعایت بفرمایید!»»

اینها هم فقط چند رباعی است و نه بیشتر..........

 

مرتضای صاحب دل......

 (بده دل به حرفای پیر جهان / نگو هی گزافه از اینو از آن)

(اینم از خودمه)

 

اول خطاب به اینوریا:

 

باید که قلم شکستو دفتر سوزاند

باید که سیاه مشق آتش را خواند

 

باید که در این دوره ی خودخواهی ها

در حسرت خوی آدمیت هم ماند

 

 ----------------------------------------------

 

در آن فصلی که برگ از شاخه ها ریخت

در آن روزی که غیرت از شما ریخت

 

شکستن خمره ی دل های ما را

وگرنه آب در کوزه چرا ریخت؟

 

 خطاب به اونوریا:

 

گر مملکت ماست که ما بد کردیم

آنجا که حقیقت سخن رد کردیم

 

گفتیم تقلبو شکستیمو زدیم

غفلت به خدا که بیش از حد کردیم

 

 ----------------------------------------------

 

گفتیم تقلبو کمی خر گشتیم

بر حرف خودی و نا خودی کر گشتیم

 

از جهل برای خاک ایران عزیز

تنها سبب خسارتو شر گشتیم

 

 -----------------------------------------

 و یه حقیقت:

 

شاید که تقلب از توهم بوده است

یا که چل ملیونتان گم بوده است

 

من نمی دانم ولی این را بدان

ناظران از متن مردم بوده است

 

  و یه نصفه طنز:

 

گفتی که تقلب شده ، گفتیم درست

از یومن افاضات شما دل شد سست

 

گفتی که به من شدست الهام این حرف

گفتیم پینوکیو دعا گوی توست

 

 

باید زاویه ی دید را عوض کنی........

(حقیقت را دیدن مشکل است .... خیلی....)

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 22:34 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

این شعر یکی از شعرامه که خیلی دوسش دارم! همینجا کادو پیچ ، تقدیمش می کنیم به عیال آینده مان!

 

مجنون

 

از همه غیر گسستم یا نه

بر سر راه نشستم یا نه

 

ای پری چهره که قلبم بردی

عهد با چشم تو بستم یا نه

 

چشم تو خواب ز چشمانم برد

هر شبم خواب شکستم یا نه

 

با همه کوه کنی ام شیرین

لایق عشق تو هستم یا نه

 

آزادی من اسیری و بند تو بود....

 

 

و یک رباعی دیگه :

 

گفتم که ز من یاد مکن بار دگر

بیخود دل من شاد مکن بار دگر

 

این غم که به بند خاطراتست کنون

ای دلشکن آزاد مکن بار دگر

 

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 11:12 توسط مرتضی مردانیان| |

سلام و درود بر دوستان گل گلاب

 

با عرض معذرت به خاطر دیر به دیر آپ کردن! (خوب مشکلات زندگی زیاد شده دیگه!)

این شعر را برای دوست شاعری در مشهد خواندم گفت زیباست ولی شعر نو نیست!

برای استاد شعری خواندم گفت چرا ، نو است!

خوب چون این استاد عزیز را بیشتر قبول دارم بنابر این حرف ایشان را ملاک قرار داده و این  شعر را نو حسابش می کنم تا نظر شما چه باشد!

 

خواب باید می مرد

 

آن زمانی که دل از غصه ی ما خالی بود

شب من تا به سحر یک شب مهتابی بود

 

خواب باید می مرد

 

آن زمانی که دلم یاد نگاری می کرد

شوق بر اشک تنم موج سواری می کرد

 

خواب باید می مرد

 

به زمینی که دلم پر ز تن باران بود

چشم من دوخته و منتظر یاران بود

مهر امید به من چون عطشی تابان بود

 

خواب باید می مرد

 

تا که این سایه ی شب از تن من دور شود

 آسمان دل من باز پر از نور شود

 

خواب باید می مرد

 

خواب اگر نعمت دیدار تو از من گیرد

یا که گوید دل من از خوشیش می میرد

قلب من با همه ی نفرت گفت :

خواب باید می مرد

 

ماه در خاک شبش باغ ستاره می کاشت

بر تن مردم شهر روح دوباره می کاشت

خواب افسوس که مردم ز تماشا می داشت

 

بین که شب هم می گفت:

خواب باید می مرد

 

 

دل مهتاب پر غم بود.

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 22:55 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

 

از تمام دوستانی که با نقد منصفانه ی خود من را یاری کردند بسیار سپاسگذارم.

اوول در مورد کاریکلماتور پست پیش باید بگم که بنابر تعریف دوستان از کاریکلماتور دریافتم که آن جمله کاریکلماتور نیست برای همین به قول جوان ها سر کل افتادم تا بالا خره اولین کاریکلماتور عمرم را توانستم بگم ! ضمنا کاریکلماتور بودن این جمله به تایید استاد عالی پیام هم رسیده است.

چند دوبیت که برای پست دوبیتی های وبلاگ استاد عالی پیام گفته بودم منتها مثل اینکه وزنشان نمی خورد و در آنجا استفاده نشد را برایتان می نویسم امیدوارم که مورد قبول واقع شود.

 

اولین کاریکلماتور عمرم:

 

راهی را که باید رفت برگشتم.

 

و دوبیت هایی که گفتم:::

 

تیغ خونخوار پر عطش تر شد

گوش حق و حقیقتم کر شد

 

از نگاه تیغ بین که دلم

داستان زخم از بر شد

 

------------------------

تیغ بوسید تن انگشتان

تا شود یاد دوباره از جنگ

 

یاد سرنیزه ی فرمانده ی بعث

یاد فریاد عزیزان هنگ

 

(بریده شدن انگشتان تعدادی از بسیجیان در خانه های تیمی با تیغ کاتر در حوادث اخیر)

---------------------

خون پهلو به کف دستانم

گوید از قهقهه ی زخم عمیق

 

کیست گوید که بنامم انسان

آنکه خشکاند گلی را با تیغ

 

(برای هر کسی که در حوادث اخیر به نامردی چاقو خورد از جمله دوست خودم)

-----------------------

گر مرد رهی بیا و بت ها بشکن

شاخ حیله و فریب، یکجا بشکن

 

بشکستن اموال عمومی سهل است

گر مرد تویی بیا و شب را بشکن

----------------------------

 

تصویر خوش جهان چه بی رنگ شده!

 

 

من را از نقد ارزشمند و منصفانه ی خود محروم نسازید.

 

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 19:10 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

شعر داستانی یا داستان شعری؟!! به هر حال هر دو گویای حقیقت داستانی شعراند که در قالب وزنی بیان شده تا مخاطب را با داستانی احیانا زیبا آشنا کند و از این طریق حتی می شود خواندن داستان ها را برای افراد شیرین تر کرد ! کاری  که فردوسی کبیر عمر خود را بر سر آن گذاشت تا زنده گرداند عجم را بدان پارسی! اما من خدای نکرده قصد مقایسه ی خود را با فردوسی ندارم و تنها مثالی بود که از دیدگان شما گذشت!

بیشتر از این در این باب سخن پراکنی نکرده و شما را به خواندن این شعر که حدود یک سال نیم پیش سروده ام و البته طی زمان دستخوش تصحیح نیز شده است دعوت می کنم! لازم به تذکر است که داستان کلی این شعر را قبلا در جایی به صورت نثر مطالعه کرده بودم و با تغییراتی آن را به شعر درآورده ام.

 

 

عشق کور

 

 

کسی عاشق دختری کور شد

ز عشقش به راهی کمی دور شد

 

چو مجنون به کار دلش روی کرد

بدین شیوه بر درب او موی کرد

 

چو معشوق گفتار و عشقش بدید

ز اعماق دل آه سردی کشید

 

که ای عاشق و بنده ی قلب من

ندانی که چشمی ندارم به تن

 

گلو سخت خشک و تش پر ز آه

برآورد دست دعا سوی ماه

 

به اشک نیازش دعایی بکرد

که گر از تنم کم شود جور درد

 

اگر چشم من باز بینا شود

دلم شاهد روی دنیا شود

 

شوم بر سرت تاج ملک برین

که چون من نباشد تو را بهترین

 

همین جمله را بر زبان تا که شد

یکی داد بر او دو چشمان خود

 

به شور و شعف چشم در دم گشود

همان دختر دیر ملک کبود

 

چو دید آسمان را غم از یاد برد

به دنبال مجنون غمی که نخورد

 

بکاوید آن دختر راست گو

چو دیدش فغان کرد از روی او

 

همان بس که مجنون دل کور یافت

به ناگه بر او شد که ای شور باف

 

ندانی که بر من دو چشم نگین

درخشند بر آسمان و زمین

 

چگونه شود همسر آن شوم

که از چشم او چشم ، گریان شوم

 

همین جمله را کز دل او شنید

غم از روی عاشق خجالت کشید

 

به اشک روانی به معشوق گفت

تو آنی که عشقم به شرطی نهفت؟

 

کنون کین مراد دلت ساز شد

به عاشق کشی شیوه ات باز شد؟

 

از او روی گریان بگردید و رفت

ولی بر زبان گفت حرفی که تفت

 

همه جان معشوق گم کرده راه

که باش از دوچشمم مواظب چو ماه....

 

عشق کور

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 7:38 توسط مرتضی مردانیان| |
این دفعه اولین کاریکلماتورم و یک تک بیت و دو رباعی از خودم براتون می نویسم ! امیدوارم که خوشتون بیاد!

کاریکلماتور:::

 

چرا هیچکس از ابر دلجویی نکرد؟!

 

 

تک بیت:::

 

زندگـی رنگ اگر باخته است    تازه یکرنگی خود،ساخته است

 

 

و دو رباعی:::

 

 

لامپ اضافه

 

دین است سراج دل،سخن گوش کنید

راه و سخن نفــس فرامـــوش کنید

 

شیطان به لباس نوگرائی می گفت

دین لامپ اضافه است،خاموش کنید

 

 

عبرت

 

گرچه آنجا من فقط چشمم به چشمش دوختم

تو چه می دانی ، همانجا از نگاهش سوختم

 

من ندانستم که گفتن چاره ی عشقم بود

بین که از هجران او این درس را آموختم.....

 

 

سفر کرده...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 14:26 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

 

راستش دیگه از بحث سیاسی خسته شدم! گفتم یه شعر قدیمی از آرشیو دفتر شعرم  براتون بذارم که یه کم فضا عوض بشه!

 

با خدا

 

من دلم با خداست امشب هم

غم ز قلبم جداست امشب هم

 

گریه ی شوق را سبک گفتم

گونه جای شماست امشب هم

 

لحظه ای فکر کرد و با من گفت

زندگی نارواست امشب هم

 

خنده بر لب به اشک ها گفتم

حکمت آن خداست امشب هم

 

گفت آخر کدام حکمت چون

غم سرای شماست امشب هم

 

گفتم این غم نتیجه ی عشق است

عشق در قلب ماست امشب هم

 

گرچه جز غم نبود حاصل آن

وسعتش تا خداست امشب هم

 

گم شدم در خودم ،بگو ساقی

راه دل از کجاست امشب هم

 

سایه ی مرگ بر وجودم گفت

مرگ دل بی صداست امشب هم

 

چهره ی عشق را نمی بینم

چونکه نادیدنی خداست امشب هم..........

 

با خدا!

 

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 9:36 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

 

این شعرم برای مجروحان و شهیدان ین چند وقت اخیر سرودم! برای امثال ندا و امثال رفیق ما!

 

 

کودکی پاک در این دوره ی ما

مانده در جنگل دنیا تنها

 

دور او چند گراز نامرد

از همه جامعه ها آنها طرد

 

 

شاخ خود بر کمرش ساییدند

چونکه یاس کلبه تنها دیدند

 

کودک از سرخی خون قرمز شد

غرق گشت او اندرون خون خود

 

خون او جان زمین سیر آب کرد

دانه های عشق را بی خواب کرد

 

عشق رویید از همه خاک وطن

دور شد از غم دوباره جان من

 

شاخه های عشق بهر انتقام

پاک گرداندند از نامرد ، نام

 

از گراز آن ها گرفتن جان او

خورد گرداندند آن دندان او

 

بعد هم در سوگ کودک شب گریست

 یاد کودک هست ، گرچه زنده نیست!

 

راستی این شعر هنوز اسم نداره! یه اسم هم واسش پیشنهاد بدین لطفا!

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 9:42 توسط مرتضی مردانیان| |
سلام

 

چند روز پیش در ماجرای روز شنبه از تلویزیون زنی را نشان داد که با سپر کردن خود در مقابل مشت و لگد اراذل از یک بسیجی دفاع کرد!!! آنجا بود که به خود غره شدم و اشک از چشمانم جاری شد و گفتم ببین ، هنوز عشق زنده است!!! هنوز مردانگی نمرده!!! اینها هستند نسل شیر زنان دوران جنگ!!! و بعد این شعر را در این باره سرودم :

 

هنوز هم عشق زنده است!

 

شیر زن

 

شیر زن ، ای خواهر افسانه ای

ای که گشتی بهر یاران بانه ای*

 

من فدای زخم هایت ای دلیر

ای که کم می آورد پیش تو شیر

 

تو نشانی هستی از روح خدا

ای فدای چون تو این جان های ما

 

تو سکوت ظلم را بشکسته ای

تو سپر گشتی و خود را خسته ای

 

تو به حق یک رهرو خالص بدی

چونکه  آنجا چون تن زهرا  شدی!!!!!

 

* چون خود را به صورت بانه ای در حمایت از آن بسیجی قرار داد!

 

کلیپ این شیر زن را از اینجا دانلود کنید!

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 9:34 توسط مرتضی مردانیان| |